تبليغاتX
قهوه خونه خوزمرگان

قهوه خونه خوزمرگان

بفرمائیـــــــد در خدمت باشیم...

بیچاره داوینچی!!!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم خرداد 1389ساعت 22:4  توسط سیاشیطون  | 

در قید حیاتم...

سلام

ممنون از اینکه مرا در همه حال به یاد داشتید و سراغم را گرفته اید.

و عذر تقصیر از اینکه بی خبر غیبم زد و دیگر سراغی از اینجا نگرفتم.  نزدیک به یک سال است که این کافه تریا را به شما سپرده بودم. عجب حکایتی است این زندگی!!!!!

می خواستم بگویم که هنوز زنده ام ودر قید حیات! اما خیلی چیزها را از دست داده ام.........

به هر حال گمان نکنم که دیگر به اینجا بیایم بخاطر یک سری مشکلات ناگفتنی! اما دلم نمی خواهد که این قهوه خانه را حذف کنم . بهتر دیدم که همین جوری بماند و شما آبادش کنید.

ببخشید که فرصت نمی کنم به کسی سر بزنم و برای دوستان خوبم بخصوص خوزمرگانی ها کامنت بگذارم.

حالا هم میروم. دعایم کنید................



پی نوشت: ببخشید که به هیچ کس نمیتونم سر بزنم.

به پیشنهاد صاحبان این قهوه خانه قالب وبلاگ را عوض کردم.

+ نوشته شده در  شنبه هشتم خرداد 1389ساعت 10:54  توسط سیاشیطون  | 

فی وصف حال خودم

 

فی قدیم الایام تولد فرخنده ای رخ دادندی و مولودی بس شیرین به دیار فانی درودی بگفتندی وبه یک خانواده، سکینه و فرحی بخشیدندی!

مولود خانه ولدی بودندی بس نمکین با گوش های بلندی و اعیُنٍ(1) رنگی و مِن قدر حلاوته(2)، دوستان تا او را بدیدندی سبحان الله بگفتندی وبا سرعت نور متواری می شدندی!!!!

این ولد چون به یک سال برسید پدر در وصفش چنین نوشتندی که " بَرَش چون بَر رستم زال" بودندی وهمچون دُبّی(3) بی معنا چاق و تپل گردیدندی! والله یعلم....

الحاصل تا به سن بلوغ رسیدندی پدر را دو بار سکته دلی (قلبی امروزی) دادندی و به موت دعوت کردندی که پدر با لطف کفین(4) به دنیا چسبیدندی وآن را رها نکردندی...

فی سنة 1382 حب وعشق در دل این شباب بیفتادندی و او را اسیر و مبتلای زیبارویی که چون پریان می بود، کردندی و یه دل نه صد دل عاشق شدندی و این حب او را به دایره زوال انداختندی .(چرا که جوگیر شده وبه ظن خود مجنون بودندی وفی طریق الحب خویش را نثار کردندی...)

من بعد این ماجرا دانشجو شدندی و به عشق این پری چهره به مکتب و مکتبخانه علاقه مند گردیدندی وبرای وصول به این عشق دخول به دانشگاه کردندی و مفتاح علم را به ید(5) کشیدندی وآن را تا منتهی درجه بالا کشیدندی و....

در همین ایام که در فراق یار، گذر عمر میکردم  ناگاه چشمم به تارنمایی(6) بفتاد که نامی بس بی معنا داشتندی  ونامش خوزمرگان بودندی!!!

به اسم آن ابتسامی بس نمکین کردندی و آن را نگاهکی انداختندی و من باب مزاح با آن مراودت بکردندی و با خیال آن که کاتب تارنما ولدی چون من بودندی به او حسادت ورزیدندی و از او کمک گرفتم که حقیررا ارشاد کنندی تا شاید ما هم رفقای دختر بیشتری چون او داشته باشندی...

لیکن او سکوت کردندی وعلی الظاهر ما را به... هم حساب نکردندی! پس از تحقیق بسیار او را دختری بس مغرور یافتندی که با همه خلق عجیبش مهری بس عجیب تر داشتندی...

فی الحاضر بعد از ایامی بیش او را شناختندی وبه او ارادت ورزیدندی وبسیار گرامی داشتندی... واز صاحب منزلان خانه خوزمرگان گردیدندی...

والحمدلله علی کل حال ...

نو واژگان:

(1)اعین: دو چشم

(2)من قدر حلاوته: از زیبایی بسیار

(3)دُب: خرس

(4)کفین: دو کف دست

(5)ید: دست

(6)تارنما: وبلاگ

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 23:56  توسط سیاشیطون  | 

تذکرة الخوزمرگانیا

 

فی یوم من الایام دخترانی من بلاد القدیم (الاهواز و الهرمزگان) با هم دوستی کردندی و ما را به صعوبت ومسائل انداختندی!

واز کار و زندگی انداختندی...

این دختران ثلاثه هر کدام شان وصف الحالی داشتندی که انا فی الحاضر از هر یک مختصری خواهم نوشتندی...پس بگوشیدندی!

الاول شرحُ حال ٍ لِخوزمرگان الکبیر: فی وصف حال ایشان چندی ست که انا مستاصل مانده وشناختنش لا یمکن بودندی. اگر دوستان قهوه خانه اکثر از من می شناسندی لا یرحمهم الله اگر نگفتندی!!

این اواخر هم که به خاله سوسکه حسادت ورزیدندی و برای آقا موشه دام پهن کردندی که او را بیچاره کنندی...ولی کور بخواندی!محمـو...(ببخشید آقا موشه !!!) خیلی زرنگ تر بودندی و شهرالعسلش را هم با خاله سوسکه به شمال رفتندی و وصلت سر گرفتندی............

الثانی خوزمرگان 1:فی وصف حال این بلاگر کمی مجهول ماندندی وفی الواقع نفهمیدیم که خودش به اجباری قدیم (سربازی) رفته یا اخویش!!!  وفی مطلبها الاخیر به وجود خدا شک کردندی!!! ونعوذ بالله کافر شدندی...

الثالث که فی الواقع هو الثانی است ، چون اسمش خوزمرگان 2 بودندی: هذا البلاگرالعاشق الدپرس البیچاره که گویا عاشق بودندی و در فراق یار و فی لحظة الوداع بسیار گریستندی... وصف حال لازم ندیدنی و او را روشن یافتندی...

قهوه میل دارید؟!!! بفرمایید...

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 14:28  توسط سیاشیطون  | 

عزیز فال منو بگیر ببینم!!!

بهاربيست

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 23:54  توسط سیاشیطون  | 

بفرمایید چایی... امروزو مهمون من!!

 

سلام. من سیا هستم. البته رنگ پوستم از برف هم سفید تره!!! بیسوادم نیستم. دانشجوی روانشناسی ام....ترم؟؟؟ام.

راستش این قهوه خونه رو راه انداختم چون بچه های خوزمرگان  همه چی داشتن جز یه قهوه خونه!!!

سعی می کنم به قهوه خونه برسم...اما احیانا اگه نبودم شما از خودتون پذیرایی کنید . باشه؟!!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 23:19  توسط سیاشیطون  | 

 

بفرمایید قهوه داغ......................

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 23:59  توسط سیاشیطون  | 

خوش آمدید

 

اینجا قهوه خونه سیا شیطون قهوه چیه.....!

 

به قهوه خونه خوزمرگان خوش اومدید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 1:52  توسط سیاشیطون  |